گفت و گو با دكتر رامين جهانبگلو (بخش اول)
روشنفكري: جست وجوي حقيقت
روشنفكر كسي است كه بايد از هويت قومي خودش دفاع بكند و از هويت جهاني كه در آن قرار دارد آگاه باشد و بتواند با مردم خودش گفت وگو داشته باشد.
اشاره: قرار مصاحبه با دكتر جهانبگلو بر سر موضوع« روشنفكري در ايران معاصر» بود، اما پيش از آغاز رسمي گفت وگو بحث لمپنيسم در مطبوعات به ميان كشيده شد. به همين مناسبت گفت وگو را با پرسش درباره لمپنيسم آغاز كرديم.
آيا لمپنيسم در آن طرف آب، با لمپنيسمي كه ما در ايران گرفتارش هستيم متفاوت است؟
از جهاتي بله و از جهات ديگري نه.مفهومي كه ما در فلسفه سياسي به نام «لمپنيسم» مي شناسيم، يعني اصطلاح (term) كه در ماركسيسم هم از آن استفاده شده، در حقيقت بر گروهي كه طبقه اجتماعي آنها خيلي مشخص نيست اطلاق مي شود. اين گروه به صورت عوامل توده اي در ايدئولوژي هاي توتاليتر در قرن بيستم نقش بسيار مهمي داشتند. ايدئولوژي هاي توتاليتر در اين جا شامل گونه استاليني و فاشيستي آن مي شود. اين گروه از اين مفهوم براي پيشبرد عقايدشان استفاده كردند. اما بعد از آن از كلمه «لمپنيسم» در معناي گسترده تري استفاده شد.
امروزه وقتي درباره لمپنيسم صحبت مي كنيم، منظورمان افراد فاقد هر گونه اخلاق مدني هستند؛ يعني كساني كه از قواعد شهروندي پيروي نمي كنند و حقوق فردي و مدنيت برايشان مهم نيست. هم در شرق و هم در غرب با چنين پديده اي روبرو هستيم. معتقدم كه يكي از وظايف اصلي روشنفكري، مبارزه با لمپنيسم است.
امروز در جامعه ما هم لمپنيسم، علاوه بر اين كه به خشونت فيزيكي دست مي زند، خشونت فكري نيز ايجاد مي كند؛ مثل دروغ گويي كه نكته مهمي است. در صورتي كه روشنفكري مبارزه براي حقيقت است، البته نه حقيقت مطلق ايدئولوژيك، بلكه حقيقتي اخلاقي. شما براي افقي كه در ذهن داريد، كه همان افق حقيقت است، فكر و مبارزه مي كنيد.لمپنيسم مي خواهد اين افق را از بين ببرد و از طريق دروغ، ريا و جنجال، خشونت ايجاد مي كند و در واقع مي خواهد به شما اجازه ندهد قدرت تفكيك بين مسايل را داشته باشيد. من فكر مي كنم كه روشنفكر، بنابر تعريف، فردي است كه بايد قدرت تفكيك ميان درست و غلط در مسائل مختلف را داشته باشد.
مي دانيم كه واژه intellectual در زبان هاي اروپايي از زبان لاتين وارد شده كه در آن فعل intellegere به معناي «تفكيك كردن» است كه بر مي گردد به همان ريشه يوناني critic. براي همين است كه من، با بازگشت به اين ريشه ها، هميشه اصرار دارم كه روشنفكر كسي است كه هم بين مسايل تفكيك مي كند و هم بحران ساز است؛ بحران ساز به اين معنا كه مي تواند در مفاهيم و هنجار هاي اجتماعي و حتي تاريخي بحران بسازد و آنها را مورد سؤال قرار دهد وضمناً راه حل جديدي نيز ارائه بكند.
نكته اي كه احساس مي شود به لحاظ رواني در اين مسئله وجود دارد، اين است كه بحث روشنفكري با يك زمينه فعاليت اجتماعي معني دار مي شود؛ يعني ممكن است كسي فيزيكدان يا فيلسوف باشد و در فيزيك و فلسفه، انقلابي صورت داده باشد، اما به عنوان روشنفكر مطرح نباشد؛ مثلا««ميشل فوكو» را با «آير» مقايسه كنيم. آير كار مهمي در زمينه فلسفه تحليلي انجام مي دهد، ولي اين نام ميشل فوكو است كه به عنوان روشنفكر مطرح است يا مثلاً سارتر. كار آير در فلسفه تحليل زباني هيچ اتفاقي در عرصه هاي انتقادي ايجاد نمي كند.
اين به تاريخچه روشنفكري برمي گردد. اول اين كه به نظر من روشنفكري عنصري است كه وابسته به دوره مدرن است. چيزي كه بايد روشن شود اين است كه ما بايد بين اديب، عالم، عارف و روشنفكر تفاوت قايل بشويم. آنها، هريك، در سطوح بالايي كار مي كنند، اما روشنفكر نيستند. البته شايد جواب هاي بهتري به مسائل انساني و جهاني داشته باشند كه روشنفكرها نداشته باشد.
با مفهوم «روشنفكري» از قرن نوزده در روسيه با كلمه intelligentsia و در اوايل قرن بيستم در فرانسه با قضيه« دريفوس» آشنا مي شويم. زولا، آناتول فرانس و ديگران در روزنامه از دريفوس، كه متهم به جاسوسي براي آلمان شده بود، دفاع كردند و از آنجا بود كه عده اي از نويسند گان وارد صحنه سياسي اجتماع شدند. از آن به بعد بود كه ما با كلمه«روشنفكري» آشنا شديم و اين تأثير زيادي بر ساير كشور ها و از جمله كشور ما گذاشت. ما هر وقت درباره روشنفكري صحبت مي كنيم، منظورمان كساني هستند كه در جريان هاي اجتماعي دخيلند.
به نظر من چيزي كه، فراسوي كار آكادميك صرف، از كسي يك روشنفكر مي سازد، «آگاهي از خويشتن خويش» است و نيز نقش انتقادي كه در جامعه ايفا مي كند و سعي مي كند وجدان بيدار جامعه باشد. ممكن است براي يك مورخ تاريخ فلسفه پرداختن به مسايل اجتماعي جالب نباشد، ولي روشنفكران اصولاً به اين گونه مسائل مي پردازند. شما ژان پل سارتر را مثال زديد. تفاوتي كه بين سارتر و يك مورخ فلسفه، كه همان موقع در سوربن تدريس مي كرد با اين كه كارش را بسيار خوب انجام مي داد، اين بود كه نقش اجتماعي اش را درست ايفا نمي كرد و مسائل سياسي، اجتماعي حتي در سطح جهاني برايش مهم نبود.
روشنفكراني مانند ادوارد سعيد، چامسكي، فوكو و سارترهستند كه در صحنه بين المللي حضور دارند. به تعبير بنده اين افراد در «شكل گيري روح جهاني» شركت مستقيم دارند. اگر سعيد كسي بود كه فقط نقد ادبي كرده بود، هيچ وقت آن قدراهميت پيدا نمي كرد كه بعد از نوشتن كتاب «شرق شناسي» يا به راه انداختن بحث هايي درباره فلسطين و مسايل بين المللي. بنابراين روشنفكر به نظر من عامل اصلي عقل انتقادي است. عقل انتقادي عقلي است كه حتي خود مدرنيزه را زير سؤال مي برد؛ يعني همان جهان بيني را كه خودش مولود آن است.
زمينه روشنفكري در چه فضايي تحقق پيدا مي كند؟ شما در صحبت هاي اخيرتان دموكراسي را يكي از راه كارهاي روشنفكري كنوني مي دانيد. از طرف ديگر يكي از شرايط روشنفكري را آگاهي ازخويشتن خويش مي دانيد. شما همچنين براساس تعريف خودتان از لمپنيسم، گفتيد كه روشنفكري به دنبال حقيقت بودن است.آيا اين نبود شناخت از خود باعث نشده كه پروژه روشنفكري در كشور ما به شكل درستي تحقق پيدا نكند؟ مي خواستم رويكرد بحث اين سؤال باشد كه روشنفكري اصيل در ايران آيا همان روشنفكري است كه از متون فرهنگي اصيل خودش به خوبي آگاه است و اين آگاهي چقدر فضاي ذهني او را متأثر مي سازد؟
من پرسش شما را به گونه اي ديگر طرح مي كنم: آيا روشنفكري ايراني بايد از هويت ايراني اش آگاه باشد يا اين كه الزاماً بايد از شئون خاصي آگاهي داشته باشد.
منظورم متوني بود كه در تبيين هويتش تأثير دارد.
بله، اما اين كه چه كسي تعيين مي كند كه چه متوني در تعيين هويتش تأثير دارد امري كاملاً نسبي است؛ چون ممكن است در هر دوره از تاريخ مان بگوييم مجموعه اي از متونمان تبيين كننده است. به نظر من تمدن ايراني از سه لايه تشكيل شده است كه اين لايه ها هستي شناختي و ضمناً انسان شناختي هم هستند كه شامل ما قبل اسلام، اسلام و دوره مدرن است كه از صدوپنجاه سال پيش شروع شده است. هر ايراني در هر جاي دنيا اين سه لايه را با خود حمل مي كند و روشنفكر ايراني بايد از اين سه لايه كاملاً آگاه باشد.
پرسشي كه بايد براي روشنفكر ايراني مطرح باشد، اين است كه ايراني بودن در جهان امروز يعني چه؟ آيا ايراني بودن يعني فقط قورمه سبزي خوردن يا حافظ خواندن يا شيعه بودن يا فقط به ايران ما قبل اسلام علاقه داشتن يا داشتن يك نوع احساس عجيب ناسيوناليستي به اين مرز و بوم؟ من فكر مي كنم كه ايراني بودن يعني همه اينها بودن به اضافه طرح اين پرسش كه ايراني بودن، به عنوان روح قومي، چگونه مي تواند با روح جهاني همسان و همگام باشد؛ يعني اين كه ما به عنوان ايراني چگونه مي توانيم به دنياي امروز بيفزاييم و دنياي امروز تاچه حد مي تواند به ايراني بودن ما كمك كند و آن را وسعت بدهد. بنابراين، روشنفكر كسي است كه بايد از هويت قومي خودش دفاع بكند و از هويت جهاني كه در آن قرار دارد آگاه باشد. شما نمي توانيد بگوييد من مي توانم به فرانسه، آلماني يا انگليسي بنويسم يا بخوانم، اما به فارسي نمي توانم و ادعاي روشنفكر ايراني بودن هم بكنيد.
روشنفكر كسي است كه بتواند با مردم خودش گفت وگو داشته باشد. گرفتاري بزرگ لمپنيسم اين است كه نه هويت قومي خودش را خوب مي شناسد و نه هويت جهاني را و نمي تواند بين اين دوارتباط برقرار كند.
با توجه به اين كه جامعه ما در حال گذر است، يكي از خصوصيات چنين جوامعي، آشفتگي مفاهيم و هويت ها است. يكي از كارهايي كه روشنفكري - براي اين كه هويت خود را بشناسد آن هم هويت در اين دوران غبار آلودگيِ فرهنگ- اين است كه با همان ديد انتقادي به بازديد هويت خودش بپردازد؛ يعني روشنفكر بايد با سنت خودش هم گفت وگو كند تا هويت خودش آشكار شود. اگر كسي اين ديد انتقادي را به سنت خودش نداشته باشد- چنان كه زياد هم مي بينيم-هويت ايراني اش مغشوش است.
موافقم، اما مفهوم «ميراث» از مفهوم «سنت» مهم تر است. روشنفكر امروزي در ايران بايد روشنفكر ميراثي باشد؛ روشنفكري كه مفهوم ميراث، چه ميراث خودي و چه ميراث جهاني، را درك كند و بداند كه دارد با چه ميراثي كار مي كند و بر مبناي چه ميراثي اين جهان بيني را شكل مي دهد.
«سنت» هنجارها و معيارهايي است كه در يك برهه تاريخ به وجود و در برهه ديگر از بين مي رود، ولي ميراث، معيارها و هنجارهاي پايداري است كه قوم و هويتش را شكل مي دهد؛ مثلاً نوروز جزء ميراث ايراني حساب مي شود. ما مي توانيم ميراث هاي آييني و همچنين ميراث زباني پايدار داشته باشيم. درست است كه ممكن است تحولي در زبان پيش بيايد، ولي زبان فارسي تبديل به زبان عربي و تركي نمي شود. ممكن است كساني مثل آقاي آشوري كلماتي مثل «گفتمان» را بسازند كه بيست سال پيش در زبان فارسي نبود، ولي باز ما داريم به زبان فارسي صحبت مي كنيم. آيين هاي ما آيين هايي هستند كه از ما يك ايراني مي سازند كه شامل آيين هاي ديني و عرفي ما مي شود. تفاوتي است بين ما با مثلاً ايتاليايي ها و پرتغالي ها. آنها اقوامي اروپايي با آيين هاي دين مسيح هستند كه آن آيين ها در اين جا معنايي ندارد؛ يا به عبارت ديگر كالبد معنايي ندارد. ميراث به جامعه اي مثل جامعه ايران كالبد معنايي مي دهد و روشنفكري ما بايد بر روي اين كالبد معنايي كار كند.
تفاوت لمپن با روشنفكر همين است. لمپن يك آدم بي هويت است. از لمپن ها امروز يك نيرو و فردا نيروي ديگري استفاده مي كند، در حالي كه از روشنفكر اديب، عالم و يا يك روحاني نمي توان چنين استفاده هايي كرد. اين جاست كه پاسخ به سؤال شما درباره دموكراسي هم نهفته است. كار روشنفكر ايراني چون با كالبد معنايي كار مي كند (كه آن را از ميراث و البته بيشتر از سنت مي گيرد) به نوعي تمرين دموكراسي هم منجر مي شود. اين تمرين دموكراسي به مراتب مهم تر از ايجاد دموكراسي است. از نظر من روشنفكري يك تجربه است. دموكراسي هم يك تجربه است و اين دو در هم ادغام مي شوند. شما وقتي از روشنفكري به عنوان انديشه اي انتقادي، استفاده از عقل در حوزه عمومي و يا به عنوان بحران ساز و نقاد نام مي بريد، بايدتوجه كنيدكه روشنفكر اين كار را در جهت تمرين دموكراسي انجام مي دهد. ايجاد نهادهاي سياسي دموكراتيك يك چيز است و تمرين و تجربه دموكراسي به عنوان يك شهروند چيز ديگر. من فكر مي كنم روشنفكر در درجه اول يك شهروند است و من به او مي گويم: روشنفكر- شهروند. روشنفكر وشهروند كسي است كه تمرين دموكراسي مي كند و با آگاهي سعي در گسترش تجربه دموكراسي در ميان افراد جامعه اش مي كند.
با اين توصيفي كه كرديد، اگر قبول كنيد كه روشنفكر كسي است كه با رويه انتقادي به سراغ هنجارهاي مرسوم مي رود، در اين صورت تعبير «روشنفكر ديني»، يك تعبير متناقض نيست؟ چرا كه روشنفكر ديني نمي خواهد ميراث ها را حفظ كند بلكه مي خواهد سنت ها را نگاهباني كند؟ روشنفكر ديني در تعريف شما از روشنفكري چه جايگاهي دارد؟
من موضع مشخصي در اين زمينه دارم. به طور مشخص در اين تعبير تناقض مي بينم. اين تناقض مربوط به تعهد روشنفكري و تعهدديني است. روشنفكري براي خود تعهد خاصي دارد. اين تعهد همان داشتن رويه انتقادي و در جست وجوي حقيقت بودن است. اين مخالفت من با روشنفكري ديني دليل اين نيست كه ما مي خواهيم اينها را از صحنه اجتماع حذف كنيم. كساني كه امروزه درباره روشنفكري ديني بحث مي كنند به نظر من« اصلاح طلبان ديني» هستند. اين افراد مي توانند بگويند ما نوگرايان ديني هستيم؛ يعني در همان چارچوب ديني خودمان مي خواهيم نوگرايي بكنيم و اصلاحاتي انجام بدهيم. كار اينها دقيقاً شبيه كار «لوتر» است. لوتر را در تاريخ انديشه كسي به عنوان روشنفكر حساب نمي كند. شما به عنوان روشنفكر نمي توانيد آن رويه انتقادي را تا هر جا كه ممكن است پيش ببريد؛ چون هر چه به افق حقيقت نزديك تر بشويد از شما دورتر مي شود و اين موجب مي شود كه شما كارتان را هميشه ادامه بدهيد؛ چرا كه شما به آن حقيقت دست پيدا نمي كنيد تا بتوانيد روي آن انگشت بگذاريد، ولي آدم دين دار از حقيقتي حركت مي كند، وگرنه به چه چيز ايمان خواهد داشت؟ انسان كه نمي تواند به نسبيت ايمان داشته باشد. ايمان هميشه به يك حقيقت مطلق است. روشنفكر به هيچ حقيقت مطلقي ايمان ندارد،درحالي كه جست وجوي حقيقت، بنا به تعريف، سيال و پويا است. هر مرحله از تحقيق و تفحص روشنفكر، مقدمه مرحله بعدي است و مرحله نهايي وجود ندارد.
شما ضمن صحبت هايتان گفتيد كه از وظايف روشنفكر شناخت ميراث است كه سيال نيست و باقي مي ماند.
نه، گفتم كه ميراث، معيارهايي است براي روح قومي يا جهاني كه شما به عنوان روشنفكر به آنها استناد مي كنيد. اين ها كه خودشان روشنفكري را ايجاد نمي كنند. شما بر مبناي ميراث است كه مي توانيد خلاق باشيد؛ مثلاً اگر مي خواهيد در زمينه نقاشي يا موسيقي يا سينما خلاقيت داشته باشيد، بايد به ميراث گذشته خودتان برگرديد كه اين ميراث هم قومي است و هم جهاني. اگر موسيقيدان هستيد بايد بتهون و باخ را بشناسيد، اما بتهون و باخ موجب نمي شوند كه خلاقيت شما از بين برود، چرا كه شما از آن ها تقليد نمي كنيد. روشنفكري يك خلاقيت سيال و پويا است و شما مدام جلوتر مي رويد، در صورتي كه دين داري چنين نيست. شما به عنوان دين دار فقط در قالب دين مي توانيد خلاقيت و نوآوري داشته باشيد. بنابراين من نمي دانم چگونه ممكن است روشنفكري و دين داري را با هم همراه كرد، بدون اين كه همديگر را در جايي نفي كنند؟ من ازفلسفه مثال مي زنم: هگل كسي است كه مي خواهد دين را در نظام فلسفي خودش منحل كند. در مقابل، كي يركگورد يا پاسكال را داريم. كي يركگورد براي نقد هگل و براي اين كه رابطه بين فرديت و ايمان را درك كند، هگل را زير سؤال مي برد، ولي هيچ يك از اين دونفر، هردوي اين ها را با هم ندارند.
اگر عنصر اصلي روشنفكري را به كار بردن عقل عرفي بدانيم، در واقع روشنفكري مي خواهد عقل انتقادي را به حوزه عمومي انتقال بدهد. در اين صورت يك روشنفكر ديني هم مي تواند اين كار را بكند؛ يعني عنصر انتقادي عقل را در عناصر فكري اش، كه آنها را از دين گرفته است، اِعمال كند.
دين دار مي تواند اين كار بكند، نه روشنفكر ديني. مثالي كه من هميشه مي آورم مثال دو فيلسوف روشنفكر فرانسوي است، يكي در دين يهود و ديگري پروتستان. « پل ريكور» و« لويناس» فيلسوف و از روشنفكران ديندار هستند و به خدا ايمان دارند، ولي هر دو تأكيد مي كنند كه وقتي كار فلسفي مي كنيم ايمانمان را دخالت نمي دهيم، اين دو مثلاً وقتي از عدالت اجتماعي صحبت مي كنند، ربطي به حوزه روشنفكري ديني ندارند. كارل يارسپرس را با سارتر مقايسه كنيد: سارترملحد است و ياسپرس اگزيستانسياليست مسيحي، اما وقتي آثار سپرس را مي خوانيد اصلأمتوجه نمي شويد كه وي مسيحي است.
او فيلسوف است و وقتي كار فلسفي مي كند بايد به معيارهاي فلسفه معتقد باشد. روشنفكر مي خواهد با عقل انتقادي كار كند، ولي فيلسوف لزوماً با عقل انتقادي سرو كار ندارد، اما روشنفكر ديني مي خواهد عقل انتقادي را به كار بگيرد.
ولي عليه خودش نه؛ چون نمي تواند اين كار را بكند.
نه، اين كه نمي كند، يك نكته است و اين كه مي تواند بكند نكته ديگر است. مي خواهم بدانم اگر ما در همين دين، عقل انتقادي را به كار ببريم چه مي شود؟ ايمان هم كه استاتيك نيست، ديناميك است. همان طور كه شما در مقوله روشنفكري مي گوييد روشنفكر سير مي كند، ما هم در ايمان سير مي كنيم و در آن نمي ايستيم. ويليام آلستون هم در اين مسئله خيلي بحث دارد. در اين حالت، روشنفكر ديني، عقل انتقادي را در حوزه دين به كار مي برد، اگر نگوييم دين، حداقل در حوزه معتقدانش آن را به كار مي برد.
بله، من اين را قبول دارم، ولي فكر مي كنم كه محدود است؛ يعني چهره روشنفكري ديني همان چهره پديدار شناختي است كه هگل در «پديدار شناسي روح» از آن به عنوان « آگاهي شور بخت» ياد مي كند. آگاهي شور بخت چهره اي است كه دچار تضاد است؛ هم مي خواهد به الوهيت بپيوندد و از طرف ديگر چون خودش متناهي است؛ نمي تواند به نامتناهي بپيوندد. اين دقيقاً همان اتفاقي است كه در صحنه اجتماع براي روشنفكر ديني مي افتد. روشنفكر ديني مي تواند از انديشه انتقادي استفاده كند، ولي نمي تواند از اين انديشه عليه خودش استفاده كند؛ چون در آن صورت ديگر روشنفكر ديني نيست؛ مي شود روشنفكر سكولار. اين، خطر بزرگي است كه اين گروه از دين داران را تهديد مي كند.
اگر سكولار بشود مهم نيست، چون ما الان با نتيجه كار نداريم. بله، ممكن است كه ملحد، راديكال يا متعصب شود. اصلأ در پروژه روشنفكري نتيجه مهم نيست. سير و سلوك به سوي حقيقت مهم است. روشنفكر ديني هم مثل روشنفكر عرفي مي گويد من با عقل انتقادي به سراغ دين مي روم تا ببينيم به چه نتيجه اي مي رسم. نكته ديگر اين كه همه اديان عقل را يكي از پايه هاي خودشان قرار مي دهند. ما حتي به شكل سنتي هم چون عقل، خدا، پيغمبر و دين را مي پذيرد، آن را مي پذيريم؛ يعني ما از عقل شروع مي كنيم. بايد به همين عقل هم بايد با رويه انتقادي نگاه كرد.
بحث من اين است كه تفاوت روشنفكر عرفي با روشنفكر ديني اين است كه براي روشنفكر عرفي از قبل، اين سؤال مهم و فلسفي كه « چرا چيزي هست و جز آن نيست؟» پاسخي ندارد، در صورتي كه روشنفكر ديني چون ديني است از قبل به اين سؤال جواب مي دهد؛ چون در غير از اين حالت ديگر ديندار نيست. يا بايد اين صفت « ديني » را حذف كرد و يا در محدوده جواب از پيش تعيين شده حركت كرد. پرسش هايي كه در روشنفكري عرفي مهم هستند، پرسش اول كانت است؛ يعني: چه مي دانم و چه كار مي توانم انجام بدهم. پرسش سومي كه دين به آن پاسخ مي دهد (من به چه چيزي مي توانم اميد داشته باشم) مطرح نيست؛ چرا كه مسئله دين مسئله آخرت و زندگي بعد از مرگ است. مسئله دين فقط اخلاق اجتماعي نيست. مسئله اي كه دين مطرح مي كند اين است كه قدرت متافيريكي به شما مي دهد كه بتوانيد مرگ را تحمل كنيد و بدانيد كه عدالت خداوندي هست. روشنفكري عرفي از اين قبيل، پاسخي براي اين پرسش ندارد و در حقيقت در سير روشنفكري است كه ممكن است اين سؤال پاسخ هاي مختلفي پيدا كند، ولي قطعاً هيچ وقت پاسخش پاسخ ديني نيست،بلكه پاسخ هايي هستند اجتماعي و فلسفي كه هيچ وقت نمي خواهد به مسئله آخرت بپردازد.
اين تضاد نه فقط در روشنفكر ديني، بلكه در هر پروژه اي كه خود را ديني مي داند وجود دارد؛ مثلاً يكي از مسايل كه روشنفكري ديني از پاسخ به آن امتناع مي كند، مسئله فلسفه سياسي آن است. وقتي از آنها مي پرسيد كه فلسفه سياسيتان چيست و چه نهادهاي سياسي را مي خواهيد از دل روشنفكري ديني در آوريد؟ جوابي ندارند. دين داران در دموكراسي به عنوان شهروند، مثل بقيه مردم جامعه، در تمرين دموكراسي شركت مي كنند، ولي حكومت كه نمي تواند هم ديني و هم دموكراسي باشد. اگر ديني باشد چگونه ممكن است فرم هايي را كه ما از دموكراسي در دنياي امروز مي شناسيم حفظ كند، مگر اين كه يك قالب جديدي باشد كه ما تا به حال نشناخته ايم. ضمناً اين سؤال هم مطرح است كه روشنفكري ديني تا چه حد مي تواند دين داري خودش را مورد سوال قرار دهد؟ آيا اين قدرت و اين شجاعت را دارد كه تمام دين داري خودش را مورد سؤال قرار دهد؟
اگر اين جرأت را داشته باشد، شما آن را به عنوان روشنفكر ديني مي پذيريد؛ يعني اگر اين جرأت و جسارت را داشته باشد كه به همان چيزي كه عقل انتقادي به آن مي رسد وفادار بماند و نسبت به وظيفه اخلاقي روشنفكري متعهد باشد، شما مي پذيريد كه آن تناقض روشنفكري ديني حل مي شود؟
تناقض حل نمي شود، بلكه خود روشنفكري ديني از بين مي رود و تبديل مي شود به روشنفكري عرفي؛ چون عملاً جوهر خود را مورد سؤال قرار داده است. من فكر مي كنم جوهر آن براساس يك تناقض قرار گرفته است. در حل تناقض دو حالت خواهيم داشت: يا اين كه دين دار بودن چيره شود، و يا اين كه روشنفكري بر دين داري پيروز شود؛ بنابراين زماني كه اقدام به حل تناقض شد، شما يا در مورد دين داري صرف صحبت مي كنيد يا روشنفكري صرف و ديگر مخلوطي از اين دو نخواهد بود.
من فكر مي كنم وقتي ما در ايران از روشنفكري ديني صحبت مي كنيم، به دليل سياسي و به خاطر پايگاه هايي است كه افرادمدعي روشنفكري ديني دارند؛ يعني باز هم به جاي اين كه ميراثي فكر كنند، سنتي مي انديشند، و فكر مي كنند اگر سنن خود را مورد سوال قرار بدهند، موجوديت خود را زير سؤال برده اند و ديگر حرفي براي گفتن نخواهند داشت.

نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 16:14  توسط بهارک میرزایی
|