تبليغاتX
ارتباطات و دانشگاه - آتش در خرمن
 
گروه دانشجویان ارتباطات واحد علوم و تحقیقات
 
آتش در خرمن
ژان بودريار
ترجمه: على ملائكه
200943.jpg
شورش هاى خيابانى و آتش زدن اتومبيل ها و فروشگاه ها توسط ساكنان مهاجر حاشيه هاى شهرهاى بزرگ
در فرانسه (banalieus)۱ به دنبال پاسخ منفى فرانسويان در ماه مه ۲۰۰۵ به رفراندوم قانون اساسى اتحاديه اروپا از ديدگاه مفسران علامت مشكلاتى ريشه اى تر شمرده شد.
ژان بودريار متفكر فرانسوى نيز با همين ديدگاه به آن وقايع نگريسته است.

هزار و پانصد ماشين تنها در يك شب به آتش كشيده شد و بعد با مقياسى نزولى نهصد، پانصد و دويست، تا دوباره به نرم روزانه مان برسيم و مردم بفهمند كه در اين فرانسه باوقار به طور متوسط هر شب ۹۰ ماشين آتش زده مى شود. نوعى مشعل جاودانى مانند مشعل زير طاق نصرت كه به افتخار «مهاجر گمنام» مى سوزد؛ مهاجرى كه اكنون پس از فرآيند جريحه دار كننده ديگر گمنام نيست، اما هنوز تصويرى اغراق آميز از او ارائه مى شود. استثناى فرانسوى ديگر وجود ندارد، «مدل فرانسوى»در برابر چشمان ما دارد سقوط مى كند. اما فرانسوى ها مى توانند به خودشان تشفاى خاطر ببخشند كه اين حادثه تنها براى آنها رخ نمى دهد، بلكه مدل غربى است كه در حال فروپاشى است؛ اين فروپاشى تنها به علت تهاجم خارجى- اعمال تروريستى يا آفريقايى هاى مهاجرى كه به سيم خاردار ها در «مليله» هجوم مى آورند، نيست، بلكه همچنين فروپاشى اى از درون است. درسى كه مى توان از شورش هاى پاييز گرفت فسخ شدن تمام وعظ هاى متظاهرانه رسمى است جامعه اى كه خودش در حالت ازهم گسيختگى است بختى براى تلفيق كردن مهاجرانش ندارد، مهاجرانى كه همزمان فرآورده ها و تحليلگران بى امان زوالش هستند. واقعيت خشن اين است كه بقيه ما نيز با بحران هويت و محروميت از ميراث مان روبه روييم، شكاف هاى ناشى از مهاجران حاشيه نشين صرفاً علائمى هستند از، ازهم گسيختگى جامعه اى كه با خودش سازگار نيست. همانطور كه «هله بژى»۲ بيان كرده است مسئله مهاجرت تنها تصويرى خشن تر از تبعيد اروپاييان درون جامعه خودشان است. شهروندان اروپايى ديگر با ارزش هاى «اروپايى» يا «فرانسوى» تلفيق نمى شوند و تنها مى توانند آنها را به ديگران قالب كنند.
«تلفيق شدن» (Integration) خط مشى رسمى است اما تلفيق با چه؟ صحنه تاسف برانگيز تلفيق شدن «موفقيت آميز»- به درون شيوه اى مبتذل شده، تكنيك زده شده و به دقت از پرسش از خويش، دور نگه داشته شده از زندگى- كه از آن خود ما فرانسوى ها است. سخن گفتن از «تلفيق» به نام برداشتى نامعين از فرانسه صرفاً پيام دهنده اين است كه چنين چيزى وجود ندارد.
جامعه فرانسوى- و به طور گسترده تر جامعه  اروپايى- است كه با فرآيند اجتماعى كردنش روز به روز تبعيض بى امانى را كه مهاجران قربانيان طراحى شده آن هستند- گرچه تنها قربانيان نيستند- پنهان مى كند. اين جامعه با آزمونى بس سخت تر از هر تهديد خارجى روبه رو است: بحران غياب خودش، فقدان واقعيت خودش. به زودى اين جامعه تنها با گروه هاى خارجى كه به حاشيه هايش دست مى اندازند، تعريف خواهد شد؛ آنهايى را كه از خودش رانده است، اما اكنون همين افراد دارند اين جامعه را از خودش بيرون مى اندازند. استيضاح خشونت آميز آنها است كه روشن مى كند چيزى در حال ازهم  گسيختن بوده است و بنابراين امكان آگاهى را فراهم مى كند. اگر جامعه فرانسوى يا اروپايى قرار باشد در «تلفيق» اين مهاجران موفق شود، وجودش در مقابل چشمان خودش خاتمه مى يابد.
با اين حال تبعيض فرانسوى يا اروپايى تنها مدل كوچكى است از شكافى جهانى كه تحت علامت طعنه آميز جهانى سازى، دو جهان ناسازگار را رودرروى هم قرار مى دهد. تحليل مشابهى را در سطح جهانى مى توان تكرار كرد. تروريسم جهانى چيزى نيست جز علامتى از شخصيت از هم گسيخته يك قدرت جهانى كه با خودش سازگارى ندارد. همين هذيان به عنوان يافتن يك راه حل در هر سطحى در حاشيه شهرهاى بزرگ در فرانسه تا «دار الاسلام» به كار مى رود. اين فانتزى كه ارتقاى وضع جهان تا حد استانداردهاى زندگى غربى اوضاع را سروسامان خواهد داد. تركى كه به وجود آمده بسيار عميق تر از اينها است. حتى اگر قدرت هاى هم پيمان غربى واقعاً بخواهند اين شكاف را ببندند ? كه دلايل بسيارى در ترديد در مورد آن وجود دارد- توانايى انجام آن را نخواهند داشت. همان مكانيسم هاى بقا و برترى آنها مانع آنها خواهد شد؛ مكانيسم هايى كه از طريق آن همه سخنان متظاهرانه در مورد ارزش هاى جهانشمول تنها در خدمت تقويت قدرت غرب عمل مى كنند و نيز تهديدى را از جانب اتحادى از نيروها كه خيال نابود كردن آن را دارند متصور مى شوند.
اما فرانسه يا اروپا ديگر ابتكار عملش را از دست داده است. ديگر كنترلش بر وقايع را- آن چنان كه قرن ها در دست داشت- از دست داده است، بلكه دستخوش سلسله اى از انفجارات پيش بينى ناپذير شده است. آنهايى كه ورشكستگى ايدئولوژيك غرب را تقبيح مى كنند بايد به ياد آورند كه «خدا به آنانى كه شرورى را كه خود عامل آن هستند تقبيح مى كنند، لبخند مى زند.» بنابراين اگر انفجار مهاجران حاشين نشين مستقيماً با وضعيت جهان مربوط است، اين واقعه همچنين با يك واقعه اخير ديگر مربوط است- امرى كه به طرز عجيبى هرگز مورد بحث قرار نگرفته است- آن واقعه رفراندوم در مورد قانون اساسى اروپا بود. آنهايى كه بدون آنكه واقعاً بدانند چرا به اين رفراندوم پاسخ منفى دادند- شايد صرفاً دليل شان اين بود كه نمى خواستند وارد بازى اى شوند كه بارها در آن به دام افتاده اند؛ به اين علت كه آنها از بله گفتن سحرآميز به الحاق به يك اروپاى «آماده سكونت» اكراه داشتند- «نه» آنها صداى آنانى بود كه به وسيله نظام نمايندگى كنار گذاشته شده بودند: تبعيديانى از فرآيند اجتماعى شدن مانند مهاجران خارجى.
بى ملاحظگى و بى مسئوليتى مشابهى در ضايع كردن عامدانه اتحاديه اروپا مانند كار مهاجران جوان در به آتش كشيدن محله هاى خودشان و مدرسه هاى خودشان ديده مى شود. مانند سياهپوستان در واتس و ديترويت در دهه ۱۹۶۰ در آمريكا. بسيارى از آنها اكنون از لحاظ فرهنگى و سياسى به عنوان مهاجر در كشورى زندگى مى كنند كه ديگر نمى تواند به آنها تعريفى از تعلق ملى ارائه كند. آنها آنچنان كه رابرت كاستل۳ بيان كرده است، به حال خود رها شده اند و به جايى وابستگى ندارند.اما گام كوتاهى از عدم تعلق تا تمرد وجود دارد. همه اين رانده شدگان، اين به حال خود رهاشدگان چه جزء حاشيه نشينان باشند، چه مهاجران يا نسل دومى هاى اين مهاجران، در زمانى اين عدم تعلق شان به جامعه را به سركشى بدل مى كنند و به پيكار با آن برمى خيزند. اين كار تنها راهى است كه آنها براى جلوگيرى از خفت و رانده شدگى در اختيار دارند. در آستانه آتش سوزى هاى ماه نوامبر جريان اصلى جامعه شناسى سياسى از تلفيق، استخدام و امنيت سخن مى گفت. من مطمئن نيستم كه آشوبگران خواستار دوباره تلفيق شدن در راستاى اين خطوط باشند. شايد آنها با شيوه فرانسوى زندگى با همان بى تفاوتى يا خوارى كه به شيوه زندگى خودشان مى نگرند، برخورد مى كنند. شايد آنها ترجيح مى دهند كه سوختن ماشين ها را ببينند تا در روياى راندن آنها باشند. شايد واكنش آنها به يك انفراد با محاسبه افراطى [در زندگى فرانسوى] به طور غريزى مشابه رانده شدن و سركوبى باشد كه در زندگى فعلى شان با آن روبه رويند. برترى فرهنگ غربى تنها به تمايل بقيه دنيا به پيوستن به آن تداوم پيدا مى كند. هنگامى كه كمترين نشانه اى از رد و اكراه يا ملايم ترين كاهشى در تمايل به آن پيدا مى شود، غرب جاذبه اغواكننده اش را در مقابل چشمان خودش از دست مى دهد. امروز غرب دقيقاً بهترين چيزهايى را كه دارد ارائه مى كند- ماشين ها، مدرسه ها، مراكز خريد- همان چيزهايى كه به وسيله مهاجران به آتش كشيده و تخريب مى شود. حتى مهدكودك ها نيز از آسيب مصون نمى مانند: همان ابزارهايى كه قرار بود براى اين آتش زنندگان ماشين ها مادرى كنند و آنها را در جامعه تلفيق نمايند. «مادرت را...» مى توان شعار سازمانى اين آشوبگران دانست.
و هرچه بيشتر تلاش مى شود تا آنها را «مادرى كنند» آنها بيشتر ستيزه جويى مى كنند. يقيناً هيچ چيز سياستمداران روشن انديش و روشنفكران ما را از در نظر گرفتن آشوب هاى پاييز به عنوان حوادثى جزيى در مسير آشتى دموكراتيك همه فرهنگ ها باز نخواهد داشت. اما همه شواهد بيانگر نتيجه گيرى متضادى است. اين آشوب ها مراحلى متوالى از شورشى است كه پايانش در معرض ديد نيست.
پى نوشت ها:
Banalieue -1 اين كلمه فرانسوى كه معناى تحت اللفظى آن «حاشيه ها» است و برخى آن را معادل «حومه شهر» ترجمه مى كنند اما اين كلمه از دهه ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ به بعد به طور فزاينده اى براى توصيف پروژه هاى خانه سازى ارزان قيمت به خصوص در اطراف پاريس و نيز برخى شهرهاى ديگر بزرگ فرانسه به كار مى رود.
۲- نويسنده تونسى، مولف كتاب:
Lص imposture Culturelle(1997)
۳- جامعه شناس، مولف كتاب
Lص Insecurite Sociale(2003)
منبع:New Left Review 37
Jan-Feb. 2006
  نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 14:12  توسط بهارک میرزایی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM