اگر چه مقاله هزار كلمه اى فرانسيس فوكوياما در تاكيد بر پايان يافتن تاريخ با دستيابى انسان به انديشه ليبرال، تاكنون ميليون ها كلمه جواب را به خود ديده است اما فوكوياما همچنان بر موضع خود پافشارى مى كند. و اگر چه بسيارى از فيلسوفان چپ با گرايش هاى ضد آمريكايى خود، حادثه يازدهم سپتامبر را خط بطلانى برنظريه اين آمريكايى ژاپنى تبار دانستند اما او معتقد است كه منتقدان در دام بدفهمى نظريات او گرفتار هستند. امرى كه در گفت وگوى حاضر و در سئوالات انتقادى پرسشگر نيز البته به چشم آمدنى است. فرانسيس فوكوياما باز هم در گفت وگوى حاضر بر حرف هاى هميشگى خود تاكيد مى كند و توضيح مى دهد كه چگونه منتقدانش در درك منظور او از مفهوم «تاريخ» هميشه قاصر بوده اند. متن زير گفت وگويى است كه «ماكسيم ژان لويى» با وى انجام داده است. ••• • در ابتدا آيا ممكن است خلاصه اى از تز پايان تاريختان كه وسيعاً مورد بحث و بررسى قرار گرفته است را بيان كنيد؟ برداشت صحيحى از تز من نشده است. قسمت عمده اين سوء برداشت ناشى از خطا در فهم عبارت تاريخ است. برداشت متعارف اكثر مردم از تاريخ وقايع اتفاقيه است و از ديد آنها هرچه وقايع بزرگتر باشد، تاريخ بزرگتر است. من واژه تاريخ به معناى خاص هگلى آن به كاربردم كه معناى دقيق تر آن تاريخ ايدئولوژى يا تاريخ انديشه در خصوص اصول تراز اول مناسبات اجتماعى و سياسى است. وقتى مى گويم به پايان تاريخ رسيده ايم، منظورم اين است كه دو انقلاب فرانسه و آمريكا و اصول محورى آزادى و مساوات آنها آخرين ايستگاه تكامل ايدئولوژيك بشرى است. اگر چنين نباشد هگل كه در سال ۱۸۰۶ پايان تاريخ را اعلام كرد، دچار خطا بوده است. استدلال من كمتر به جهان رخدادهاى واقعى و بيشتر به جهان عقايد و انديشه ها وابسته است. خلاصه پرسشى كه تلاش كردم در افكنم اين بود كه آيا اين ايدئولوژى سامان مند رقيبى براى ليبراليسم مدرن باقى مانده است؟ • آقاى فوكوياما گمان نمى كنيد كه ديدگاه شما در مورد تاريخ خطى است؟ يعنى ديدگاهى مبتنى بر پيشرفت منظم در حالى كه آنچه ما آن را تاريخ مى خوانيم در حقيقت نوعى تلاش براى معنابخشى به رخدادهاى بى نظم و قاعده اى است كه در طول زمان واقع مى شود؟ تعريف خود از تاريخ را خطى تر از هيچ تعريف ديگرى نمى دانم. قصد من هيچگاه اين نبوده است كه تاريخ اتوماتيك است يا دموكراتيزاسيون برى از بازگشت هاى مقطعى يا حركات زيگزالى است. هگل و مترجم بزرگ فرانسوى اش «الكساندر كوژو» ادعاى پايان تاريخ در سال ۱۸۰۶ را جدى گرفتند، واضح است كه وقتى كوژو در دهه پنجاه چنان سخنى گفت كاملاً از اين موضوع كه مطابق برداشت عرضى پس از ۱۸۰۶ مقدار زيادى از تاريخ باقى مانده و چند انقلاب بزرگ و دو جنگ جهانى و از اين قبيل وقايع به وقوع پيوسته است، آگاه بود با اين وجود او تداوم سير گسترش آگاهى دموكراتيك و مساوات گرا را مى ديد. فكر مى كنم در طول دو هزار سال گذشته در مورد عقايد مشخصى همچون مساوات ميان انسان ها وفاق عمومى وجود داشته است. اين وفاق صددرصد نيست و در تمام قسمت هاى جهان وجود ندارد، به علاوه قابل بازگشت هم هست. با اين همه به نظر مى رسد جهت حركت وقايع به همين سمت است كه گفته ام. بيان ساده پرسش من اين است كه آيا گمان مى كنيم جهت حركت وقايع قابل بازگشت است؟ آيا مى توانيم توقع داشته باشيم كه جهت پيشرفت در طول دو هزار سال گذشته ظرف يك نسل يا بيشتر برگشت پذير باشد؟ براى مثال آيا احتمال آن مى رود كه مردم بار ديگر به مشروعيت بردگى اعتقاد پيدا كنند؟ آيا احتمال دارد كه مجدداً شاهد ظهور مجدد حكومت هاى فردى و گروهى باشيم در حالى كه از مشروعيتى به ميزان دموكراسى هاى مساوات گراى مدرن امروز برخوردار باشند؟ گمان نمى كنم كه پاسخ به اين سئوال ها مثبت باشد. • اگر گلاسنوست و پروسترويكا شكست مى خوردند چه اتفاقى مى افتاد؟ آيا در آن صورت در برداشت شما از جهت سير وقايع تغييرى حاصل مى شد؟ فكر نمى كنم كه تلقى من از جهت حركت تاريخ بر مبناى آن رويدادها بنا شده باشد. حقيقت دارد كه دستاوردهاى دموكراسى در سال گذشته قابل توجه بوده است، اما اگر فردا همه آنها بازگشت كنند، همچنان اعتقاد خواهيم داشت كه تئورى من صحيح است. گمان نمى كنم كه حركت هاى بازگشتى اتفاق خواهد افتاد، زيرا باور ندارم كه پروسه تاريخ اتوماتيك يا خطى باشد. • نظرتان در اين باره كه ممكن است شما از نوعى اتوپيا حمايت كنيد چيست؟ خب اگر گمان مى كنيد كه كشورهاى عضو اتحاديه اروپا اتوپيا هستند، چنين فرض كنيد. حرف من اين است كه ما به پايان تاريخ رسيده ايم. من هرگز در راه اثبات اين كه آزادى و مساوات كاملاً و در تمام جهان برقرار شده و جوامع دموكراتيك ليبرال با مشكلات عديده روبه رو نيستند، تلاشى نكرده ام. من تنها خيلى ساده مى گويم اصولى كه كشورهاى ليبرال بر مبناى آن بنا شده اند را نمى توان با ناشيگرى و به طور بنيادين دست كارى كرد و مدعى شد كه پسرفت نكرده ايم. از اين زاويه ما در يك اتوپيا زندگى مى كنيم، اتوپيايى كه دويست سال است صورت واقعيت به خود گرفته و با آن آشنايى كامل داريم. من خود را ليبرال مى دانم. به باور من ليبراليسم برتر از همه گزينه هاى ديگرى است كه سراغ دارم. اما اين به اين معنا نيست كه من توانايى تشخيص محدوديت ها يا مشكلات خاصى در درون ليبراليسم را ندارم. من هم مى دانم كه اكنون ما بايد از خود بپرسيم كه آيا انسان نياز به چيزى وراى جامعه اى ندارد كه امنيت فيزيكى بى عيب و نقص و رفاه مادى را فراهم كند؟ • دو مفهوم پس از سال ۱۸۰۶ اهميت فراوان يافته اند؛ ناسيوناليسم و امپرياليسم. آيا آمادگى داريد كه استدلال كنيد اين دو خارج از تعريف شما از تاريخ قرار مى گيرند؟ خب اين دوباره به تعريف خاص تاريخ بر مى گردد. اگر تعريف شما از تاريخ، تعريف مرسوم يا تعريفى كه يك تاريخدان حرفه اى ارائه مى دهد باشد، بحث ديگرى است. اما اگر معناى هگلى آن كه من به كار مى گيرم را در نظر بگيريد، فكر نمى كنم كه امپرياليسم و ناسيوناليسم رقباى ايدئولوژيك نظام يافته و واقعى ليبراليسم باشند، آن گونه كه ماركسيسم ـ لنينيسم هست. همچنين امپرياليسم يك پديده واحد و مشخص نيست ـ امپرياليسم نامى براى پديده هاى مختلف است. امپرياليسم مى تواند از ايدئولوژى ماركسيسم نشأت گيرد. مى تواند از ماموريت تاريخى كه مثلاً بريتانيا به قرن نوزده داشت ناشى شود، مى تواند تداوم حرص صرف باشد و مى تواند از احساس اعتماد به نفس بيش از حد ملى همانند آلمان نازى برآيد. امپرياليسم دكترين واحدى نيست، در حالى كه ليبراليسم و ماركسيسم داراى يك دكترين مشخص هستند. به همين دليل پديده تاريخى امپرياليسم موضوع پرسشى مجزا و متفاوت است. به اين ترتيب پرسشى كه بايد از خود پرسيد اين است كه آيا در آينده نوعى امپرياليسم مجال ظهور خواهد يافت كه با ليبراليسم چالش كند؟ يا آيا خود ليبراليسم مى تواند رفتار امپرياليستى از خود بروز دهد؟ اين در حقيقت پرسش دشوارى است كه توقع ندارم با آن مواجه شوم، اما مى توانم خيلى ساده استدلال ابتداى مقاله را تكرار كنم كه در جهان توسعه يافته، امپرياليسم از مبناى مشروعيت كافى برخوردار نيست. آگاهى ملى اروپا، آمريكاى شمالى يا آسياى شمال شرقى از امپرياليسم كلاسيك پيروى نمى كنند، بلكه از نوعى توسعه طلبى اقتصادى حمايت مى كنند كه نوع كاملاً متفاوتى از امپرياليسم است. اگر از من بپرسيد كه آيا من معتقدم كه ناسيوناليسم وزن بيشترى نسبت به گذشته خواهد داشت، به وضوح چنين است. اما محدوده گسترش آن وسيع نيست. نخست به اين دليل كه ناسيوناليسم در جهان توسعه يافته نسبت به سال ۱۹۴۵ تغيير زيادى كرده است. سپس اينكه تعريف دولت- ملت ها، از خود و به خصوص از سياست خارجى شان كاملاً متفاوت از قرن نوزدهم است. بنابراين فكر مى كنم اگر چه حجم منازعات خشونت آميز ناسيوناليستى در جهان و كشورهاى جنوب زياد است، اما در ميزان تهديد نظم جهانى توسط آن بزرگنمايى شده است و واقعيت هاى امروز فاصله زيادى با تهديد غرب توسط شرق در دوران جنگ سرد دارد.
نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 14:8  توسط بهارک میرزایی
|