تبليغاتX
ارتباطات و دانشگاه - سياست فوتبال
 
گروه دانشجویان ارتباطات واحد علوم و تحقیقات
 
سياست فوتبال
صالح نجفى
200766.jpg
• فوتبال به مثابه جنگ
اين ادعا كه فوتبال قسمى جنگ است پيشاپيش ما را با اين پرسش درگير مى كند كه فوتبال چيز خوبى است يا نه. يا اينكه چرا چيزى به نام فوتبال هست يا بايد باشد؟ آيا مى شد جهانى را توصيف كرد كه در آن، آدم ها نمى دانستند فوتبال چيست. به طور قطع مى توان از چنين جهانى سخن گفت. اينكه آيا اين جهان از جهان ما بهتر بود يا نه، پرسشى است كه جداگانه بايد بدان انديشيد. فوتبال اولاً قسمى «بازى» است. خب، حالا بهتر شد؛ آيا مى  توان جهانى را در ذهن مجسم كرد كه در آن، آدم ها بازى نمى كردند و نيازى به بازى كردن نداشتند؟ از سوى ديگر، فوتبال را در زمره ورزش ها مى  شماريم. اخبار مربوط به فوتبال را در اخبار «ورزشى» مى جوييم. نكته اين است كه ما اخبار ورزشى داريم اما اخبار بازى نداريم. آنچه در گفتار رسمى مرسوم شده اين است كه تا مى شود از «ورزش» فوتبال صحبت كنيد و خيلى به «بازى» بودنش توجه نكنيد. «بازى» بودن فوتبال را چندان جدى نگيريد، چون اساساً «بازى» يعنى چيزى كه خيلى جدى يا اصلاً جدى نيست. آنچه مهم است «ورزيده شدن» و بنابراين، «ورزش» است، پس اگر فوتبال را جدى گرفته اند و گرفته ايم حتماً به علت آن است كه فوتبال فقط يك «بازى» نيست، بلكه يك «ورزش» است كه معلوم نيست چرا اين همه «جذاب» (و البته نه چندان «مهم») شده است و اينكه چرا در عمل فوتبال اينقدر «مهم» شده (از بخش اعظم اخبار ورزشى گرفته تا هو و جنجال جام جهانى كه مثل بسيارى اتفا ق ها و «رويداد»هاى از قرار معلوم پراهميت مثل انتخابات مجلس يا رياست جمهورى در بسيارى از كشورها هر ۴ سال يك بار برگزار مى شود و از قضا چندان هم «سرنوشت ساز» از كار درنمى آيد، همچون اكثر رويدادهايى كه اصلاً رويداد نيستند)، حتماً دلايلى دارد كه بايد آدم هاى مهمى چون «جامعه »شناسان، «روان»شناسان و امثالهم كه شايد خيلى دل شان براى «تماشا»ى فلان «بازى» فوتبال (و البته نه «شركت» در فلان «ورزش») مى تپد در چند و چون شان كاوش كنند. واقعيت اما اين است كه اين بازى درست از همان حيث و به همان علت كه «بازى» است اينقدر اهميت يافته است. فوتبال از آن روى كه بازى و نه صرفاً ورزش است، چنين جذابيت / اهميت يافته است و درست است كه مهمترين و عام ترين ويژگى  بازى ها همانا «قاعده مندى» آنها است، دليل جذاب / مهم شدن فوتبال يك جور «هدف مندى» و به بيان روشن تر، برد و باخت داشتن آن است و اينكه اين برد و باخت در فوتبال چند خصلت متمايزكننده دارد- «اجتماعى» بودن يا «جمعى» بودن در قياس با شطرنج و كشتى و «ديرباب» بودن برد و پيروزى (۹۰ دقيقه دويدن و متوسط ۵ يا ۶ گل در يك بازى در مقايسه با واليبال و بسكتبال كه در فواصل زمانى كوتاه گل ها به اصطلاح به ثمر مى رسند- به همين تعبير «به ثمر رسيدن گل» در زبان عزيز خودمان دقت كنيد، گل همان goal يعنى هدف و غايت فرنگى ها است كه در سرزمين گل و بلبل ما در ورزش هايى، ببخشيد، بازى هايى چون فوتبال و بسكتبال به ثمر مى رسد و چه بسا به بار مى نشيند!).
بارى، مدعاى ما در اين نوشته اين بود كه فوتبال را اولاً بايد نوعى بازى دانست و نه ورزش و اينكه بازى شكل تحول بلكه استحاله يافته ورزش است و از همين روى است كه ما از بازى هاى ورزشى حرف مى زنيم، چون بازى هاى غيرورزشى هم داريم و بازى بودن فوتبال علاوه بر قاعده مندى آن به هدف مندى آن هم دلالت مى كند و هدف از بازى در درجه اول برد و باخت است، چون براى ورزيده شدن چه به قصد بهره مندى از اندام زيبا و به قول گفتنى، «تيپ خوب» يا «خوش تيپى» اولاً نياز به هيچ قسم بازى نيست، همين بس كه ورزش كنيد و منظم ورزش كنيد و اگر حوصله تان سررفت، همراه با موسيقى ورزش كنيد يا در كنار دوستان و به هر طريقى ملال ناشى از حركات تكرارى را براى تان قابل تحمل كنيد. فوتبال در درجه اول معطوف به برد و باخت است و همه مقدمات و تمهيدات آن در جهت همين هدف طراحى مى شود (اينكه بازى هدفى «غايى» دارد كه مثلاً نيك شدن يا تمرين جوانمردى و امورى از اين دست باشد، جاى بحث دارد ولى عجالتاً بايد گفت هدف نزديك تر يا به تعبيرى، «آماج» فوتبال يا به طور عام، بازى همين برد و باخت است و هدف غايى در گرو اين است كه در اين برد و باخت چگونه بنگريد). اما اگر منطق «برد و باخت» را - كه دست كم بر بخش عمده اى از مجموعه بازى ها حاكم است كه اگر نباشد، قاعدتاً بازى از بازى بودن مى افتد و به همان ورزش يا چيزهاى ديگر بدل مى شود - تا به آخر دنبال كنيم يا به تعبير ديگر، حد غايى منطق برد و باخت را بجوييم، به منطق جنگ مى رسيم و اين نكته اى است كه در ابتداى بحث در حد مدعا پيش كشيديم.
فوتبال تابع منطق برد و باخت است و به همين اعتبار نياز به خط كشيدن ميان خودى و غيرخودى دارد، تيم من / ما، تيم آنها. خودى و غيرخودى به نوبه خود به منطقى راه مى برد كه از تمايزگذارى بين دوست و دشمن پيروى مى كند و اين منطق چنان كه در بخش هاى بعدى اين مقاله نشان خواهم داد، وجه مميز امر «سياسى» است و اگر چنين باشد، حتى مى توان از سياسى بودن ماهيت فوتبال سخن گفت، پيش از آن بحث اما به خود منطق جنگ در فوتبال خواهم پرداخت.
•جنگ و فرهنگ
بى شك، بازى هاى دوستانه جذابيت بازى هاى واقعى(؟) را ندارند. علامت سئوال را براى آن گذاشتم كه نقطه مقابل يا متضاد بازى دوستانه روشن نيست و اين از ابهام يا چه بسا بى معنا بودن تركيب بازى دوستانه نشان دارد. نمى توان از بازى غيردوستانه يا دشمنانه حرف زد و از طرفى نمى توان گفت همه بازى ها دوستانه اند، همچنان كه كسى نمى گويد. مسئله اين است كه بازى دوستانه ظاهراً به بازى هايى اطلاق مى شود كه در آنها برد و باخت «مهم» نيست و چيزهاى ديگر مهم است. مثلاً تقويت دوستى بين دو طرف يا نمايش «زيبايى»هاى فوتبال و چه بسا در نهايت رها كردن فوتبال از قيد منطق برد و باخت، چنان كه گويى برد و باخت بختكى است كه به جان بازى فوتبال افتاده كه بايد به تدريج از دست آن رها شويم. ولى راست اين است كه بازى هاى به اصطلاح دوستانه عمدتاً جذابيت (و صد البته اهميت) ندارند و تنها در صورتى ممكن است كمى جذابيت پيدا كنند كه در آنها برد و باخت اهميت داشته باشد و در اين صورت، باز به همان منطق اوليه بازى بازگشته ايم. براى باز كردن موضوع، مى كوشم منطق حاكم بر بازى هاى دوستانه و بازى هاى واقعى يا معمول را تا نقطه نهايى هر يك ادامه دهم تا تقابل آنها را بتوان به تقايلى شايد ريشه اى تر موول كرد.
مى توان گفت بازى هايى كه در آنها برد و باخت «هيچ» اهميتى ندارد، بازى هايى «فرهنگى»اند كه در آنها تمايز ميان خودى و غيرخودى كاملاً قراردادى و به قصد رسيدن به اهداف والاتر (يا همان اهداف فرهنگى) است و در آخر، بازى بدل به فعاليتى سراپا ورزشى (بخوانيد فرهنگى) مى شود كه شايد همه از آن «خرسند» باشند و هيچ كس در آن احساس «شكست» نكند (و البته لازم به يادآورى نيست كه در اين حالت هيچ كس هم پيروز يا برنده نيست، مگر به معناى ديگر كه بعداً به آنها اشاره خواهم كرد.)
در مقابل، بازى هايى كه در آنها «فقط» برد و باخت اهميت دارد، به تعبيرى بازى هايى «سياسى»اند كه در آنها اصلى بالاتر يا تعيين كننده تر از تمايز ميان خودى و غيرخودى وجود ندارد و هدفى والاتر و برتر از بردن يا پيروزى در ميان نيست و كسى يا كسانى كه بازى را باخته اند، به هيچ ترتيبى نمى توانند احساس خرسندى كنند، مگر به معنايى (شايد) عمقى تر كه مثلاً «شكست تجربه اى است درس آموز» كه در اين حالت هم غالباً باز همان منطق برد و باخت حكم مى راند، چون بنا به مثلى شايد ديگر نخ نما اما كارآمد: «شكست مقدمه پيروزى است»، حد نهايى اين منطق همانا جنگ است كه صدالبته «غيرفرهنگى»ترين پديده ممكن است اما در بطن خود شكل تشديد شده يا مفرط همان منطق «مبارزه» است، يعنى همان عنصرى كه از فرهنگى حذف شود، ديگر اميدى به دوام آن فرهنگ (يا دست كم بالندگى اش) نخواهدبود. اما اگر تداوم منطق برد و باخت به هر تقدير به جنگ مى كشد (و با اين فرض كه جنگ چيز بدى است و بسا كه بدترين چيز باشد، البته از منظر فرهنگ)، آيا نبايد در جهت حذف اين منطق گام برداشت؟ براى پاسخ به اين پرسش بايد باب بحث ديگرى را گشود كه اجمالاً به آن اشاره خواهم كرد.
نيچه در قطعه ۴۴۴ كتاب «انسانى زياده انسانى» (مجموعه ۶۳۸ كلمه قصارى كه اكنون ۱۳۰ سال از انتشارشان مى گذرد -نك: انسانى زياده انسانى / ترجمه ابوتراب سهراب و محمد نيشابورى / نشر مركز / ۱۳۸۴) در باب رابطه جنگ با فرهنگ نكته اى مى گويد كه هنوز هم بحث انگيز است. نيچه در اين قطعه فشرده و پرمغز دو ديدگاه موافق و مخالف با جنگ را پيش مى كشد و به ظاهر از قضاوت قطعى تن مى زند اما براى خواننده به تقريب روشن است كه او به كدام جانب ميل دارد. نيچه مى نويسد، در مقام مخالفت با جنگ مى توان گفت: «جنگ فاتح را احمق و مغلوب را بدخواه مى سازد.» نيچه به دو مفهومى اشاره مى كند كه يك دهه بعد در آستانه ۴۴ سالگى در «تبارشناسى اخلاقى» بيشتر آنها را مى شكافد. در آنجا نيچه از دوگونه اخلاق سخن مى گويد كه از آنها به اخلاق سروران و اخلاق بردگان تعبير مى كند. ويژگى اصلى اخلاق بردگان، «كين توزى» يا بدخواهى است و نيچه آن را به كسانى منسوب مى كند كه امكان واكنش «واقعى» كه همان واكنش «عملى» باشد از ايشان دريغ شده و از همين روى، ناگزيرند اين خلأ يا نقصان را از راه انتقامى «خيالى» جبران كنند و به همين واسطه دست به ارزش آفرينى و تقبيح قدرت مى زنند. در حقيقت، اخلاق بردگان اخلاق كسانى است كه هيچ عمل واقعى از ايشان سر نمى زند و آنچه مى كنند و مى نمايانند عكس العمل است و بس. در مقابل، اخلاق سروران يا به تعبيرى كه نيچه دوست تر مى داشت، اخلاق والاتباران است كه از دل «آرى گويى پيروزمندانه به خويش» سر برمى آورد. نيچه در ادامه، اما، به نكته ظريف تر و مهمترى اشاره مى كند: «شيوه ارزش گذارى والاتبارانه آنجا به خطا مى رود كه فضا را درست نمى شناسد.» يعنى در جايى كه در شناخت فضايى كه خوار مى شمارد اشتباه مى كند: «به راستى چه بى پروايى ها و آسان گيرى ها و چشم پوشى ها و ساده انگارى ها كه در خوارداشت نيست!» (تبارشناسى اخلاق / ترجمه آشورى / ص ۴۴) اين آسان گيرى ها و ساده انگارى ها همانى است كه در قطعه ۴۴۴ «انسانى زياده انسانى»، نيچه نشانه حماقت «فاتحان» دانسته بود. مسئله اين است كه اشتباه اصلى يكى گرفتن فاتحان با سروران يا والايان است و چون هر والايى به سادگى ممكن است بر اثر جنگى (بالفعل يا حتى بالقوه) بدل به فاتح يا غالب گردد، همواره در آستانه همين خطر «درست نشناختن فضا» ايستاده است و اين امر، چنان كه نيچه به صراحت مى گويد، در نظر اول معلول جنگ به نظر مى رسد، همان طور كه در مقابل، اخلاق بردگان معمولاً همان اخلاق مغلوبان (كه بى فاصله، تداعى كننده جنگ است) انگاشته مى شود، چون طبيعى مى نمايد كه كسى كه شكست خورده بدخواه و مآلاً كينه جو و كين توز شود. نيچه اما فوراً در مقام دفاع از جنگ مى نويسد: «جنگ با ايجاد اين دو تاثير [احمق كردن فاتحان و بدخواه كردن مغلوبان] توحش را به ارمغان مى آورد.» در قالب استدلالى جدلى و بحث انگيز، نيچه همان حرفى را كه در خوارداشت جنگ گفته بود به دفاعيه اى عجيب در تائيد و بل بزرگداشت جنگ برمى گرداند:
«جنگ با ايجاد اين دو تاثير توحش را به ارمغان مى آورد و بدين ترتيب انسان را «طبيعى تر» مى سازد.»
بى گمان نيچه از انسان هاى متمدن (يا تمدن زده) سخن مى گويد و به اين اعتبار از ارمغان «توحش» سخن به ميان مى آورد. جان كلام نيچه اين است كه در فضاى تمدن چيزى كه از دست مى رود و رفته رفته رنگ مى بازد، «طبيعى» بودن انسان است، انسانى كه اولاً نوعى حيوان است و به طبيعت تعلق دارد اما هرچه متمدن تر مى شود، اين وجه وجود او سركوفته تر و واپس زده تر مى شود. در فضاى تمدن (بخوانيد فرهنگ) انسان طبيعى - انسان از آن حيث كه حيوان است- جايى دارد و اگر مجالى براى بروز پيدا كند به شكل ها و قالب هايى «غيرطبيعى» رخ مى نمايد. به همين اعتبار نيچه از جنگ به «زمستان» يا «دوران زمستان خوابى فرهنگ» تعبير مى كند و در پايان قطعه مى نويسد: «آدمى خوب يا بد از جنگ نيرومندتر از پيش سر برمى آورد.»
حدوداً نيم قرن پس از انتشار كتاب «انسانى زياده  انسانى» فرويد در كتاب بالنسبه كم حجمى كه راجع به تمدن و فرهنگ و ملالت ها و ناخرسندى هاى ناشى از آن با آوردن نقل قولى از پرده سوم نمايشنامه جاويدان «هملت» تربيت امروزى (= متمدنانه) را اينچنين زير سئوال برد- انتقاد گزنده اى كه بى گمان يادآور حمله نيچه به فرهنگ بود. هملت يك بار مى گويد: «وجدان اين گونه همه ما را كم دل مى كند.» فرويد با الهام از اين عبارت و با تاكيد بر اينكه «احساس تقصير» يا همان احساس گناه مهم ترين مسئله شكل گيرى تمدن است و احساس تقصير بى بروبرگرد برخاسته از چيزى است كه وجدان ناميده مى شود و به تعبير فرويد بهاى گزافى كه آدمى براى پيشرفت تمدن مى پردازد همان محروميت از سعادت يا شادكامى- كه در نظريه فرويد هر آينه «ارضاى نيازهاى انباشته شده» است- است كه خود از افزايش احساس تقصير نشأت مى گيرد. خلاصه اينكه كم دل شدن محصول بلافصل تمدن و فرهنگ است و جنگ چه بسا بازگشت خواست سركوفته و انباشته شده انسان در شكل مفرط و مهارگسيخته آن باشد كه به تعبير نيچه فرهنگ را در خواب زمستانى فرو مى برد.
•ماهيت سياسى فوتبال
اشاره كردم به اينكه جنگ از ديد نيچه براى انسان متمدن توحش به ارمغان مى آورد و اين انسان را «طبيعى تر» و «خوب يا بد، نيرومندتر» مى كند. قيد «خوب يا بد» را نيچه از باب «حشو مليح» يا «زايد» نياورده، غرض نيچه كنار گذاشتن سويه اى از جنگ (يا هر امر ديگر) است كه با مقوله خوب يا بد يا خير و شر مربوط است و از همين روى «اخلاقى» است. طبيعى تر يا نيرومندتر شدن انسان ها فى نفسه بار اخلاقى به معناى تمايزگذارى بين خير و شر ندارد. اما سئوال مهم  تر اين است كه آيا براى طبيعى تر كردن يا نيرومندتر كردن آدم ها بايد به طريقى دست به دامان جنگ شد. آنچه درباره جنگ بايد به خاطر داشت اين است كه جنگ اولاً وضعى «استثنايى» است كه بر اثر به غايت رسيدن منطقى خاص روى داده است، اما چنان كه فيلسوف و متفكر برجسته حقوقى آلمانى كارل اشميت در دهه ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ (همان سال هايى كه فرويد «تمدن و ملالت هاى آن» را مى نوشت) گوشزد مى كند، «مورد افراطى و استثنايى هميشه بهتر از موارد عادى حقيقت امور را نمايان مى سازد و از اين روى در روشناى بحران ها بهتر مى توان به كفه مسائل نظر افكند.» اما جنگ حد نهايى كدام منطق است؟ به عقيده اشميت جنگ بروز حد نهايى منطق «امر سياسى» است كه همانا تمايز ميان دوست و دشمن است.
اشميت بر آن بود كه حوزه هاى مختلف امور بشرى را مى توان بر حسب منطق تمايز گذارى هر يك از همدگر تميز داد. در حوزه زيباشناسى با تمايز بين زشت و زيبا، در حوزه اخلاق بين بد و نيك، در حوزه اقتصاد بين سودآور و زيان آور مواجه ايم. حال اگر تصور كنيم كه در هر حوزه اى مى توان از انواع رقابت سخن گفت و از آنجا كه در هر رقابتى مى توان از برنده و بازنده حرف زد، مى توان گفت در حوزه زيباشناسى برنده همان زيبا، در حوزه اخلاق برنده آن كسى است كه نيك قلمداد شود و در اقتصاد برنده كسى است كه سود بيشتر به دست آورد. با اين مقدمه مى توان پرسيد فوتبال بيشتر تابع كدام منطق است؟
چنان كه در طول نوشته اشاره رفت، فوتبال اولاً يك بازى و عمدتاً تابع منطق برد و باخت است و برد و باخت در آن از مقوله پيروزى و شكست در جنگ است. بدين معنى كه زيبا بازى كردن يا خوش تيپ بودن بازيكنان دخلى به منطق غالب بر فوتبال ندارد و دشوار بتوان فوتبال را مشمول قواعد حوزه زيباشناسى قرار داد. نكته اين كه براى مثال در سينما هميشه در نهايت خوش تيپ ها يا زيبارويان «برنده» اند، مهم نيست كه در قصه اى كه روايت مى شود، فرد خوش تيپ يا زيبارو شكست بخورد يا آدم «بد»ى باشد.
و اين علتى ندارد جز اينكه سينما در وهله اول به حوزه زيباشناسى تعلق دارد نه اخلاق و غيره و باقى مقولات تابع اين منطق اصلى اند. در تاريخ فوتبال مثال بسيار گيرا و گويايى وجود دارد كه از منطق خط دهنده فوتبال تا حدودى پرده برمى دارد. در جام جهانى ۱۹۸۶ تيم ملى آرژانتين با اراده اى معطوف به قهرمانى (كه بيش از همه در حركت كاپيتان- فرمانده- تيم نمود يافت) با فراز و فرودهاى بسيار به قهرمانى رسيد. در يكى از بازى هاى جنجالى مارادونا با استفاده از دست به تيم ملى انگلستان گل زد. كافى است كه از منظر اخلاق يا قواعد حقوقى به قضيه نظر كنيم تا مارادونا را شياد و يا آرژانتين را براى قهرمانى نالايق بشماريم. حركت مارادونا غيراخلاقى و حتى برخلاف قواعد رسمى فوتبال بود و بعدها دوربين ها و عكس هاى فراوان گواه بر حركت غيراخلاقى و غيرقانونى مارادونا دادند. اما هيچ يك از اينها نتيجه بازى را تغيير نداد و مارادونا به نحوى طنز آميز گفت، اين نه دست من كه دست خدا بود! و البته منظور او همان اراده معطوف به پيروز شدن در مبارزه بود. مارادونا در يك لحظه تن به مخاطره اى داد كه مى توانست سرنوشت ديگرى براى مارادونا و آرژانتينى ها رقم بزند. حركت مارادونا اما پيش از هر چيز با ماهيت فوتبال پيوند داشت- ماهيتى كه در اينجا بنا دارم آن را «سياسى» بنامم. چون او در لحظه تصميم نه به موازين حقوقى نظر داشت نه به معيارهاى اخلاقى و نه حتى «ورزشى». حركت او را مى توان به سادگى «غيرورزشى» خواند، اما به هر تقدير حركت او با موازين فوتبال در مقام يك بازى و در حد نهايى آن به مثابه قسمى جنگ هماهنگ و همخوان بود. پيروزى آرژانتين در آن بازى و قهرمانى آرژانتين در آن دوره همه بر اين واقعيت گواه اند و مارادونا به درستى اسطوره فوتبال خوانده شده است، چرا كه او در لحظه تصميم تنها به منطق تمايز بين خودى و غيرخودى، دوست و دشمن و پيروزى در مسابقه / مبارزه مى  انديشيد و از همين روى است كه فوتبال ماهيت سياسى دارد.
فوتبال اما جلوه اى است از ارمغان منطق جنگ يعنى توحش به دنياى متمدن، فرهنگ، كه در هيچ يك از حوزه هاى متعدد آن- اخلاقى، اقتصادى، زيباشناختى، حقوقى و... - منطق امر سياسى و مبارزه به مفهوم دقيق آن حضور ندارد. ورزشكاران در ميان انسان هاى شهرنشين (چهره آرمانى تمدن) از جهتى به حيوانات مى مانند. حيوانات به طور طبيعى بدن هايى ورزيده و در حد كمال دارند بى آنكه كوشش خاص و جدا از كارهاى معمول و طبيعى هر روزه شان در راه اين ورزيدگى و كمال جسمانى انجام دهند. ورزشكار در مقام بازيكن به طور طبيعى (البته طبيعت بشرى كه همان «حيوان سياسى» بودن انسان باشد) اندامى ورزيده و در حد كمال دارد اما نه از آن روى كه كار خاصى به طور مشخص براى ورزيده شدن (و خوش تيپ شدن) انجام دهد- كارى كه تابع منطق زيباشناسى است. و نه اينكه به اين واسطه بتوان او را موجودى نيك  شمرد- كه مربوط به حوزه اخلاق است. بازيكنان فوتبال به جهت «برنده شدن» در مبارزه در «ميدان» فوتبال ورزيده اند و علاوه بر اين، كوششى مضاعف براى خوش  تيپ شدن نياز ندارند و از اين مهم تر اينكه فوتبال به طور مجسم منطق مبارزه را كه مايه حيات هر واحد سياسى است، پيوسته زنده نگاه مى  دارد؛ چنان كه فيلسوف سياسى فرانسوى، ژولين فروند، گفته است: «به محض اينكه واحدى سياسى از رزميدن و مبارزه دست كشد، از زيستن باز مى ايستد.» (سياست چيست / ترجمه عبدالوهاب احمدى/ نشره آگه / ص ۲۱۸)
حقيقت سياسى به تعبير فروند «شهامت آلوده شدن» مى طلبد، شهامتى كه در عرصه فوتبال شمار بسيار اندكى داشته اند و مارادونا يكى از همين اندك شماران است.
فوتبال از حيث ماهيت سياسى اش با سرنوشت انسان پيوند خورده است، چرا كه نمى توان انسان را - لااقل انسان نيرومند و رسته از كين توزى ناشى از بى كنشى را- بدون مبارزه تصور كرد. انسان نمى تواند بيرون از پهنه سياسى- فلذا، بيرون از منطق دوست و دشمن و مبارزه -خويشتن را درك كند و فوتبال نمود تكرار و تداوم همين منطق در زندگى انسان جديد است.
  نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 14:2  توسط بهارک میرزایی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM